کوچه 13 اُم

دل نوشته هاي يك پسر

شب قدر بود.مداح پشت بلندگو گفت : همه دعا کنید... طلب استغفار کنید......

پسرک 5،6 ساله ای که کنار من نشسته بود  شروع به دعا کرد.بعد از چند لحظه برگشت و رو به پدرش گفت:بابا تموم شد!

دوباره بعد از چند لحظه سکوت برگشت  و از پدرش پرسید:بابا ،ماشین می خوایم الان باید بگم؟

پدرش به سری به علامت تایید نشان داد .پسرک رو به قبله شد و دوباره با خدای خودش شروع به صحبت کرد!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۱٢ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ توسط Ey.JEy نظرات () |

فراخوان عمومی واکسیناسیون  واکسن توبه

عزیزان علاقه مند می توانند تا آخر ماه رمضان با مراجعه به دل های خودشان جهت دریافت واکسن توبه قدام نمایند.

ضمنا علاوه بر دریافت این واکسن به صورت رایگان شامل رحمت خاص الهی نیز می شوید.


ستاد پذیرش توبه            

                               خدا                

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢۸ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ توسط Ey.JEy نظرات () |

دعا کردیم برای آمدن عشق.غافل از اینکه خود سد می کنیم راه استجابت دعا را .غافل از اینکه خود عامل تاخیریم.خود با یک کار اشتباهمان عشق را ناراحت می کنیم.و از این هم غافلیم.غافلی هستیم که از غفلتش آگاه است!جاهلی هستیم که داناست به اشتباهش!و هر روز این ها را مرور می کنیم و خود را ملامت.

تمام معنی عشق در این است که عاشق هر کاری برای عشقش می کند.

عشق فقط منتظر ٣١٣ آدم است.به خاطر عشق سعی کن یک روز هم که شده آدم باشی.یکبار آن هم فقط به خاطر عشق!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٥ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ توسط Ey.JEy نظرات () |

روزی شیخی  پارسا به مسجدی رفت.حضار از او خواستند تا بعد از نماز آنان را پندی دهد.

نماز تمام شد و شیخ به بالای منبر رفت.گفت :آیا کسی از شما هست که  که به دیدن امشب اطمینان داشته باشد؟کسی حرفی نزد.

دوباره گفت :آیا کسی از شما هست خود را برای مرگ آماده کرده باشد؟و دوباره هیچکدام از حضار حرفی نزدند.

گفت: در عجبم که انسان با اینکه از مرگ خود با خبر است خود را هیچ گاه برای آن آماده نمی کند!

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۳ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ توسط Ey.JEy نظرات () |

به خاطر بیاور هنگامى را که پروردگارت به فرشتگان گفت: «من در روى زمین، جانشینى  قرار خواهم داد.» فرشتگان گفتند: «پروردگارا! »آیا کسى را در آن قرار مى‏دهى که فساد و خونریزى کند؟!  ما تسبیح و حمد تو را بجا مى‏آوریم، و تو را تقدیس مى‏کنیم.»

پروردگار فرمود: «من حقایقى را مى‏دانم که شما نمى‏دانید.»

                                                     سوره بقره-آیه ٣٠

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٩ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ توسط Ey.JEy نظرات () |

حدود ٢٠ سال پیش ,مادر بزرگ وقتی همه فامیل خانه شان بودند به کودک گفت: ما ایرانی ها شب عید سبزی پلو با ماهی می خوریم.

٢٠ سال بعد,کودک که حالا دیکر کودک نبود,شب عید کنار همسرش نشسته بود و دوتایی با هم پیتزای دریایی می خوردند! 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢٦ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ توسط Ey.JEy نظرات () |

هر روز،در انتظار ستاره

                                              هر شب،فقط مرور دوباره

هر روز،امید دیدن لاله

                                                 هر شب،گذشت به آه و ناله

فردا اگر برآید خورشید

                                                شب رفتنی است با اشاره 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٤ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ توسط Ey.JEy نظرات () |

               دلا گر اهلْ هستی یک خطر کن

                                                           ببر از بند دنیا و سفر کن

                برو مشهد به نزد گنبد و گو

                                                          بیا آقا تو بر دل ها نظر کن! 

                        اللهم صل علی علی بن موسی الرضا المرتضی؛
الامام التقی النقی و حجتک علی من فوق الارض و من تحت الثری، الصدیق الشهید، صلاه کثیره تامه زاکیه متواصله متواتره مترادفه کافضل ما صلیت علی احد من اولیائک

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٢٥ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ توسط Ey.JEy نظرات () |

 کسی که زیبایی اندیشه دارد زیبایی ظاهر خود را به نمایش نمی گذارد !

جای تامل داره!!

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٦ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ توسط Ey.JEy نظرات () |

امروز 

      آسمان را ندیدم.

امشب 

      بی ستاره خوابیدم.

امروز

      قصه ی ما تلخ بود.

امشب

      بدون قصه خوابیدم.

فردا

      ز شوق فردا ها نخوابیدم .

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱٥ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ توسط Ey.JEy نظرات () |

"یا لیتنا کنا معک".نمی دانم چند بار این حرف را زده ایم!

ولی آیا واقعا فکر کرده ایم که در تاریکیه خیمه چه می کردیم؟

می ماندیم یا می رفتیم؟

و آیا می گفتیم :مرگ از عسل برای من شیرین تر است!!

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٤ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ توسط Ey.JEy نظرات () |

صدای تو بود
که به باد سپرده بودی.
ندای تو بود
که آن شب
در گوش من می پیچید.
واز ناله های صدایت
من و شب 
تا سحر گریه خواهیم کرد.


نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱۱ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ توسط Ey.JEy نظرات () |

مبنای همه ی ادیان الهی یکیه. از رفتار آدماست که بین دین ها فرق بوجود میاد.یعنی دین در رفتار ما جلوه پیدا می کنه وما با رفتارمون دین رو معرفی میکنیم.به نظر شما دین ما چقدر توی رفتارمونه؟یا رفتارمون چقدر دینیه؟دینمون رو چه جوری به جهان معرفی کردیم؟

لطفا فقط فکر کنید!

*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*

اصلا نمی خواستم در این باره ها بنویسم.وقتی کتاب قانون رو دیدم واقعا فکرم مشغول شد.چیزی که خوندید شاید از ذهن هممون گذشته باشه.ولی این یکی یه دل نوشته ی واقعی بود برای آروم گرفتن دل! نظر تون رو هم بگید خوشحال می شم.

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٥ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ توسط Ey.JEy نظرات () |

در انتهای جاده،

در اشتراک آسمان و زمین،

به زیر نور مهتاب،

یکی نشسته است.

*-*-*-*-*-*-*

زیر سایه ی ندار

تک درخت بید،

یکی که انتظار می کشد

نشسته است.

*-*-*-*-*-*-*

یکی که فانوس بدست دارد،

به انتظار نور،

به انتظار روی آفتاب،

نشسته است.

*******************

پ.ن:

یکی

هنوز هم

همان جا نشسته است!

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۳٠ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ توسط Ey.JEy نظرات () |

زیر باران بود

باد می وزید

روشنی کمی،

ز آفتاب مرخصی گرفته بود.

ابر های تیره و سیاه

ناگهان صدای رعد و برق.

باد می وزید........

!@#$%^^%$#@!

لرزش درخت بید

و زمین

میزبان برگ می شد.

 وبرگ هم میهمان ناخوانده.

همچنان باد می وزید........

!@#$%^^%$#@!

در سکوت ابر ها

در صدای برگ ها

کبوتری پرید ناگهان.

زیر تازیانه های

این سهمگین باران!

زیر ظلم ظالمانه باد

که می وزید همچنان.............

!@#$%^^%$#@!

کبوتر

سوی مبدا عشق می رفت

سوی مطلع خورشید،

خورشید منتظر برای طلوع.

و باد می وزید همچنان..........

بی الف ولی!

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٢٩ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ توسط Ey.JEy نظرات () |

فکر می کنم به اینکه اگر نبودی . . . . . . ؟

اگر نبودی توبه هایمان به کی موکول می شد؟

اگر نبودی کی کتاب خدا را باز می کردیم؟

اگر نبودی کی با خدا حرف می زدیم؟

اگر نبودی تا کی غرق گناه بودیم؟

اگر نبودی . . . . . . . . . ؟

اگر نبودی . . . . . . . . . ؟

رمضان اگر نبودی نمی دانم چه وقتی . . . . . . ؟

اما رمضان تو هنوز هستی !

*****************************************

پس نوشت (بعد از چندین روز) : رمضان مواظب خودت باش . چشم به راهت خواهم ماند . سلام مرا به خدا برسان .

خداحافظ رمضان . . . . .

و کاسه ی آب را پشت پایش می ریزم!


نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱۳ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ توسط Ey.JEy نظرات () |

برای کویر

قطره ی باران هم کافیست.

برای تاریکی

پرتوی نور هم کافیست.

برای کویر تاریک دلم

یک نگاه تو هم کافیست!

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٢٦ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ توسط Ey.JEy نظرات () |

کی دگر اندر غروب جمعه ها غمّی نباشد؟
                                    کی دگر اندر جهان ظلمی نباشد؟
کی به پایان می رسد شب های تار؟
                                    کی به پایان می رسد این انتظار؟


**************************************************

ضمنا شرمنده چند وقته که سرم شلوغه وقت نکردم بنویسم! 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۱۸ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ توسط Ey.JEy نظرات () |

چرا؟ چرا آدم وقتی می ره یک کشور خارجی احساس غربت می کنه؟
تنها نتیجه ای که از فکرم حاصل می شه اینه که شاید چون زبان اونها رو نمی فهمیم احساس غریبی می کنیم یا دلمون برای ایرانمون (برای تهرانمون) تنگ میشه؟
صدای دو نفری که تازه وارد اتوبوس شدند حواسم رو پرت می کند.ولی دقیق نمی فهمم چی می گن.طرف های کردستان یا لرستان ، زبانشان به اونجا می خوره.تمام سعیم رو می کنم که توجه نکنم تا بالاخره اونها پیاده شدند(وگرنه من نمی تونستم توجه نکنم!).حالا اتوبوس خلوت تر شده.دو نفر دیگه شروع به حرف زدن می کنند.
صد رحمت به قبلی ها ،اینها را اصلا نمی دانم کجایی هستند!فرهنگ ما هم قربونش بشم غنیه!ملت می خواهند حرف بزنند ، داد می زنند.با خودم می گم : بابا همین دو سه نفر بودن.
ایستگاه آخر.وقتی راننده اتوبوس می خواهد بقیه پولم را پس بدهد تا پیاده شوم ، به ترکی می گوید "بویروز"! .گریه
سوال بالا رو تغییر می دهم:چرا یک پسر تهرانی توی تهران احساس غربت می کند؟

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٢۱ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ توسط Ey.JEy نظرات () |

و من می رفتم

و تو ایستاده بودی

و می پیمودم قدم به قدم

جاده ای را

که نمی دانستم به کجا می رود !

و هر لخظه

از تو دور تر می شدم

و تو منتظر

 ایستاده بودی

 و می رفتم

 و کمرنگ تر می شد

رنگ پاک خوبی ها

و به جایی که نمی دانستم

باز هم می رفتم

و تو هنوز ایستاده بودی.

* *  * * * * * * * * * * * * * *

و تو هنوز هم ایستاده ای خدا

و در انتظار برگشت از راه رفته ام

هنوز هم صدایم می زنی !

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٩ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ توسط Ey.JEy نظرات () |

اگر خوش بودی و  تنها نبودی 

مرا یادی بکن

اگر پیش خدا بودی به حالی خوش

مرا یادی بکن

اگر در بهترین اوقات عمرت بودی ، آن وقت 

مرا یادی بکن

در این شب هم

مرا در آرزوهایت

فقط یادی بکن

****************************************************************

پی نوشت : امشب لیله رغائب  یا همون شب آرزو هاست . یادتون باشه اولین آرزومون فرج امام زمان باشه

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٤ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ توسط Ey.JEy نظرات () |

می گفت : سمت ما آرامش نیست.شب ها خواب نداریم.ساعت 9 به بعد........دیگه اینجا امنیت نیست!!

گفتم : بسه دیگه. آرامش! این که اوج آرامشه.شما می گین امنیت نیست؟ آرامش نیست؟ ظاهر  رو نبینید بابا . باطن رو نگاه کنید.ملت دارن ذکر می گن. ا... اکبر. از اول دنیا خدا بزرگ بوده.

ملت دارن قران می خونن: نصر من الله و فتح قریب. حالا کاری نداریم بعدش چی می گن.

ملت تازه مسلمون شدن. ما که تظاهرات ندیدیم تا حالا. ما از اون اول آرامش داشتیم. نه  نه ما شلوغی نمی بینیم. ما ............. نه.............

خدا هم  تا ابد بزرگه

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٤ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ توسط Ey.JEy نظرات () |

حوصله چرت و پرت نوشتن ندارم.ولی از طرف دیگه حوصلم سر رفته می خوام بنویسم.برای همین یه جمله از گاندی می نویسم. که هم نوشته باشم هم چرت نگفته باشم:

 ( پیروزی آن نیست که هرگز زمین نخوری ،آن است که بعد از هر زمین خوردنی برخیزی. )

نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/٢٦ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ توسط Ey.JEy نظرات () |

و عوض باید شد 

و به خوبی پیش باید رفت

و نباید به بدی روی آورد

ولی

 چه بسیارند آنان که عوض می شوند

 اما

عوضی می شوند شاید

و میان این دو گروه
 

فقط یک "ی" قضاوت می کند

***********************

لطفا برای بهتر شدن نوشتنم نظر رو فراموش نکنیدلبخند 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/۳۱ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ توسط Ey.JEy نظرات () |


Design By : Night Skin