کوچه 13 اُم

دل نوشته هاي يك پسر

شب قدر بود.مداح پشت بلندگو گفت : همه دعا کنید... طلب استغفار کنید......

پسرک 5،6 ساله ای که کنار من نشسته بود  شروع به دعا کرد.بعد از چند لحظه برگشت و رو به پدرش گفت:بابا تموم شد!

دوباره بعد از چند لحظه سکوت برگشت  و از پدرش پرسید:بابا ،ماشین می خوایم الان باید بگم؟

پدرش به سری به علامت تایید نشان داد .پسرک رو به قبله شد و دوباره با خدای خودش شروع به صحبت کرد!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۱٢ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ توسط Ey.JEy نظرات () |

حدود ٢٠ سال پیش ,مادر بزرگ وقتی همه فامیل خانه شان بودند به کودک گفت: ما ایرانی ها شب عید سبزی پلو با ماهی می خوریم.

٢٠ سال بعد,کودک که حالا دیکر کودک نبود,شب عید کنار همسرش نشسته بود و دوتایی با هم پیتزای دریایی می خوردند! 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢٦ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ توسط Ey.JEy نظرات () |

چرا؟ چرا آدم وقتی می ره یک کشور خارجی احساس غربت می کنه؟
تنها نتیجه ای که از فکرم حاصل می شه اینه که شاید چون زبان اونها رو نمی فهمیم احساس غریبی می کنیم یا دلمون برای ایرانمون (برای تهرانمون) تنگ میشه؟
صدای دو نفری که تازه وارد اتوبوس شدند حواسم رو پرت می کند.ولی دقیق نمی فهمم چی می گن.طرف های کردستان یا لرستان ، زبانشان به اونجا می خوره.تمام سعیم رو می کنم که توجه نکنم تا بالاخره اونها پیاده شدند(وگرنه من نمی تونستم توجه نکنم!).حالا اتوبوس خلوت تر شده.دو نفر دیگه شروع به حرف زدن می کنند.
صد رحمت به قبلی ها ،اینها را اصلا نمی دانم کجایی هستند!فرهنگ ما هم قربونش بشم غنیه!ملت می خواهند حرف بزنند ، داد می زنند.با خودم می گم : بابا همین دو سه نفر بودن.
ایستگاه آخر.وقتی راننده اتوبوس می خواهد بقیه پولم را پس بدهد تا پیاده شوم ، به ترکی می گوید "بویروز"! .گریه
سوال بالا رو تغییر می دهم:چرا یک پسر تهرانی توی تهران احساس غربت می کند؟

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٢۱ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ توسط Ey.JEy نظرات () |


Design By : Night Skin