کوچه 13 اُم

دل نوشته هاي يك پسر

چرا؟ چرا آدم وقتی می ره یک کشور خارجی احساس غربت می کنه؟
تنها نتیجه ای که از فکرم حاصل می شه اینه که شاید چون زبان اونها رو نمی فهمیم احساس غریبی می کنیم یا دلمون برای ایرانمون (برای تهرانمون) تنگ میشه؟
صدای دو نفری که تازه وارد اتوبوس شدند حواسم رو پرت می کند.ولی دقیق نمی فهمم چی می گن.طرف های کردستان یا لرستان ، زبانشان به اونجا می خوره.تمام سعیم رو می کنم که توجه نکنم تا بالاخره اونها پیاده شدند(وگرنه من نمی تونستم توجه نکنم!).حالا اتوبوس خلوت تر شده.دو نفر دیگه شروع به حرف زدن می کنند.
صد رحمت به قبلی ها ،اینها را اصلا نمی دانم کجایی هستند!فرهنگ ما هم قربونش بشم غنیه!ملت می خواهند حرف بزنند ، داد می زنند.با خودم می گم : بابا همین دو سه نفر بودن.
ایستگاه آخر.وقتی راننده اتوبوس می خواهد بقیه پولم را پس بدهد تا پیاده شوم ، به ترکی می گوید "بویروز"! .گریه
سوال بالا رو تغییر می دهم:چرا یک پسر تهرانی توی تهران احساس غربت می کند؟

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٢۱ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ توسط Ey.JEy نظرات () |


Design By : Night Skin