کوچه 13 اُم

دل نوشته هاي يك پسر

روزی شیخی  پارسا به مسجدی رفت.حضار از او خواستند تا بعد از نماز آنان را پندی دهد.

نماز تمام شد و شیخ به بالای منبر رفت.گفت :آیا کسی از شما هست که  که به دیدن امشب اطمینان داشته باشد؟کسی حرفی نزد.

دوباره گفت :آیا کسی از شما هست خود را برای مرگ آماده کرده باشد؟و دوباره هیچکدام از حضار حرفی نزدند.

گفت: در عجبم که انسان با اینکه از مرگ خود با خبر است خود را هیچ گاه برای آن آماده نمی کند!

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۳ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ توسط Ey.JEy نظرات () |


Design By : Night Skin